|
غربت عمیق اندوه منو ... چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکیه زندیگیمو ... هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه ، از شب و گریه پرم ... برای تموم شدن ، لحظه ها رو می شمرم
کی ستارهء منو از آسمون ... پشت این پردهء خاموشی کشید..؟؟
گلدون شیشه ایم و کی زد به سنگ ... کی منو به خود فراموشی کشید...؟
کاش می شد واسه خودم گریه کنم ... اونقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک ... زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه ، از شب و گریه پرم ... برای تموم شدن ، لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه ... شبی که سرده و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور ... مثل اون برگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور می کرد ... کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بهت تنهایی من ... باورش میشد غم شکستنو
مثل شعر مرثیه ، از شب و گریه پرم ... برای تموم شدن ، لحظه ها رو می شمرم . . . .
با همهء سختی چقدر سخت تره که بخوام نشون بدم هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز خیلی زود درست میشه.... وقتی که مجبورم با همهء شوریم از اشکایی که توی ذهنم بی وقفه میبارن برای بقیه یه آرامش شیرین بهمراه داشته باشم حس چرندی بهم دست میده...
درست مثل یه قند نمک خورده.......
( خیلی وقت بود که فهمیده بودم هیچ کس شبیه من نیست... هیچ کس حرف منو نمیفهمه... همنوطور که من شبیه هیچ کس نبودم .... و در نهایت هیچکس نفهمید که چرا اومدم ... چی گفتم ... و چرا انقدر غریبانه رفتم .......... )
تموم شد ... |